جک لنز با تمام سرعت شروع به دویدن کرد.سریع از کتابخانه خارج شد و همان طور که می دوید زمین پشت سرش می شکافت و منفجر می شد.جک با تمام سرعتی که می توانست می دوید.وقتی به یک هتل کوچک رسید سرعتش را کم کرد و به پشت سرش نگه کرد همه چیز مثل اولش بود و هیچ اتفاقی نیفتاده بود.وارد هتل شد.به جلو رفت.دیوار های هتل به رنگ نارنجی بودند.زمین هتل به طرح گل بود.حالش بهم خورد.اخه کدوم هتل زمینش گل گلیه؟پیر مردی پشت میزی نشسته بود.مثل اینکه مسئول کرایه اتاق بود.جک لنز به سمت پیر مرد رفت و با همچین صحنه ای روبه رو شد.

اییییییییییییییییییییییییییییشه....

نزدیک بود بالا بیاورد.پس از کرایه یک اتاق به اتاقش رفت تااستراحت کند.در را قفل کرد و به خواب رفت.نیمه های شب بود که صدایی بیدارش کرد.ققییییییییییییژژژژ.به در نگاه کرد و ... صبح شد رفتگر اتاق ها در را باز کرد و داخل شد.تیکه های بدن انسان که با اره برقی قطع شده بودند روی زمین ریخته بود.خون سرازیر شده بود.کله اش له شده بود و مغزش بیرون ریخته بود.لهیلهیهی.

تمام.