همان طور که کتاب را ورق می زد به عکسی رسید که توجهش را جلب کرد.مردی اشنا با مو های اراسته و چشمانی قهوه ای.با خودش فکر کرد که کجا این مرد را دیده است.ناگهان خاطره وحشتناک رو به رو شدن با ارواح صاحب خانه به ذهنش امد.(((جلوی در ایستاده بود و ارواح صاحب خانه کنارش)))...(((در کمد را باز میکند و ارواح صاحب خانه داخل کمد است)))...بی خیال میشود و به خواندن ادامه می دهد.تتخخخخخ. صدای چی بود.سرش را چرخاند و به پشتش نگاه کرد بچه ها با توپ شیشه را شکسته بودند.به حالت اولش برگشت اما چتد ثانیه ای نشده بود که از ترس دوباره به پشتش نگاه کرد.ارواح صاحب خانه کنار ان بچه ها بود.کنار یک تیر برق.چاقودر دست.از ترس زهره ترک شد و از پنجره دور شد.به یکی از مسئولین کتابخانه رسید و از اوپرسید که ایا ان مرد را می بیند؟...خیر...چون او یک روح است و فقط یک نفر انرا می بیند...جک لنز...

ادامه دارد...